close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان عاشقانه جدید
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 1209 alirezamosapor00444
0 577 amob07
0 428 amob07
0 434 amob07
20 21106 amob07
6 2562 amob07
2 1536 amob07
1 1153 amob07
1 1874 amob07
0 1447 afpakro
داستان عاشقانه موتورسیکلت
دسته بندی :
  • بازدید : (421)


زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”


برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب برین



برچسب ها : ,,,,,,
داستان عاشقانه شکل گنگ زن
دسته بندی :
  • بازدید : (234)

دستم را که به دستگیره گرفتم، ناله‌ی مبهم‌اش بلند شد. پایم را روی پله گذاشته و به داخل خزیدم که نفسم بند آمد؛ با صدای خرد شدن چیزی، نگاهم به کف دوخته شد. سوسک‌های زنده و خشک شده، زیر پایم خش خش صدا می‌کردند و خودشان را به کف کفش‌هایم می‌مالیدند. بوی تحمل‌ناپذیر و بدی که از تخلیه نکردنِ چاهِ فاضلاب در فضا پیچیده بود، حالم را بد می‌کرد.


برای خواندن بقیه داستان برین ادامه مطلب یا این جا کلیک کنید.



برچسب ها : ,,,,,,,,,